تبلیغات
دعوت به تنهایی - سراشیبی سرنوشت.....
برای مشاهده هر پست، روی آن کلیک کنید تا محتوای آن پست به نمایش درآید

سراشیبی سرنوشت.....

نویسنده: جنیفر
دوشنبه 3 اسفند 1394 ساعت 08:00 ب.ظ مشاهده مطلب نظرات

            ec5b_124.jpg


در جوابم پیامکم تماس گرفت : وقت داری باهم حضوری حرف بزنیم؟

نگاهم بین ساعت حبس شده بر دیوار و شاگردان چرخید : ساعت یازده خوبه؟


چیزی به ساعت یازده نمانده بود و در سراشیبی دومین روز کاری اسفند فکرم درگیر آمدنش بود وحدس هایی راجع به موضوع مهمی که پشت تلفن می زدم ولی........

ده دقیقه ای از یازده گذشته بود که همراه با باران آمد ، در طی این چند ماه دومین یا شاید هم سومین بار بود که می دیدمش ، موهای رنگ شده اش صورت بی آرایشش را رنگ پریده و پریشان نشان می داد. فشاری بر دستم داد و لبخندی از جانبم تحویل گرفت ، صمیمیت در چشمان سرد و بی روحش موج میزد و من در تلاطم بغضی که می رفت همچون سیل جاری شود گم شدم. لرزش صدایش مرا واداشت تا دستی روی شانه اش بکشم و بگویم خانم... اتفاقی واسه رضا افتاده که چند روزه غیبت داره؟

سرش را به نشانه منفی تکان داد و با صدایی که انگار از عمق چاه بیرون می آمد گفت : نه خداروشکر

پشت سرم وارد کلاس شد و هیاهوی کلاس رنگ دیگری به خود گرفت و باران شش ماهه شد سوژه دیدگان کودکانم ، با دست حلقه سکوت درست کردم و صدا ها خاموش شد: قهرمان های من  ،هر کسی زودتر کارش رو تموم کنه میتونه بره شهر بازی

و به یکباره فریاد شادی شان ، سکوت جاری بر کلاس را آهنگین کرد ، رو به مهمانم کردم : در خدمتم خانم ....

-رضا دیگه نمیاد

جمله بی مقدمه اش چشمانم را گرد کرد و دهانم را باز

چرا؟

-از پس شهریه ش برنمیام ، ندارم خانم...... بخدا با بدختی روز رو شب میکنم

قطره اشکی که روگونه سرسره مانندش در حال غلتیدن بود توجهم را جلب کرد ، چشمان خیسش ، سردی دیگری به خود گرفته بود ، سردی بوران تنهایی که در تک تک واژه هایش فریاد میزدند ، نگاهم را از او دزدیدم نمی خواستم غرورش در آینه چشمانش بشکند

-خانم من  زودتر از همه نوشتم

-خانم دروغ  میگه ، من منتظرش موندم تا بنویسه

در میان همهمه ای که بر پا شده بود برای قهرمانی ، چشمانم مماس شد با جای خالی رضا که زین پس گرد خاطرات تحصیلی که ناقص ماند رویش خواهد نشست

جمله ام را برای بالا آوردن می جویدم که گفت : درو همسایه خیلی برای کمک پا پیش میذارن ولی نمیخوام صدقه بگیرم ،من از یه خانواده اصل و نصب دارم ، بابام بفهمه دیگه نمی تونم برگردم پیششون

برای یافتن اصالتش ، بیمارگونه به چهره اش خیره شدم ، انگار که اصالت را در تار و پود صورتش گنجانده باشند نه دررفتار و منشش

از پسرش برایش حرف میزنم ، از هوش سرشارش ، از درس نداده ای که از بر است و در آخر میگویم : حیفِ بخدا بذارین سال تحصیلی تموم شه

مانع ریزش اشکهایش نمیشود ، با نظارت بر تکالیف کودکان با اشکهایش تنها میگذارمش وقتی باز میگردم سرخی هجوم آورده بر سفیدی دیدگانش و بغضی چنگ می اندازد بر گلویم ، تمام بزاقم را قورت میدهم تا گره بغض باز شود و با صدایی که سعی دارم شفاف به گوش برسد می گویم : چرا از خانواده پدرش کمک نمیگیری؟

لب باز می کند تا ناسزا بگوید ولی هنوز کلمه اش کامل نشده سکوت میکند.....سکوت میکند و چشمان لبالب از اشکش ناظر همکلاسی های کودکش میشود........

خروجش مصادف میشود با ورود دیگری

-خانم......... میگم فامیل این خانم.... نیست؟

+ آره چطور مگه؟

اخمی در هم میکشد : همکلاسی خواهرم بود ،آبروی خانوادش رو برد برای یک پسرِعلاف و معتاد ،بعدش با یه بچه طلاق گرفت و هیشکی نخواستش و پسرداییش از سر دلسوزی باهاش عروسی کرد که اونم آدم درست حسابی نیست ....آخه کسی نیست بهش بگه دختر خوب نونت نبود ، آبت نبود عشق و عاشقی با یه پسر گشنه تشنه برای چی بود..........وای اگه پدر مادرش رو ببینی؟ اصلا من یه چیزی میگم تو یه چیزی میشنوی..........................

از جملاتش چیزی نمی فهمیدم وقتی که ذهنم درگیر قساوت خانواده ای شده بود که اصالت را در رگ و ریشه دار بودن می دانستند و قانون ممکن الخطا بودن انسان را زیرپا می گذاشتند.

وقتن رفتن نگاهی به پرونده پسرش می اندازم و در جستجوی مادرم ، زنی که به گفته خودش از اسب افتاده بود ولی از اصل نه ، با دیدن تاریخ تولدش مغزم سوت کشید.... دو سال از من کوچکتر بود و اینهمه رنج ...... چشمانم را میبندم و تا صورتش را به تصویر بکشم چقدر شکسته تر بنظر میرسید زنی که هنوز همسالانش با دخترانه هایشان روز را به شب پیوند می دادند.

به عکس رضا در برد کلاس خیره میشوم، کودکی رنج دیده و آسیب پذیر با مشکلات رفتاری که در این چند ماه رو به بهبودی می رفت. در اوج دلنگرانی ام حرف همیشگی اش به ذهنم هجوم می آورد : خانم من میخوام مث ادیسون باشم مدرسه نیام و مامانم بهم درس بده اونوقت میتونم یه چیز خوب اختراع کنم

زهرخندی صورتم را می پوشاند ، ای کاش هیچوقت راوی زندگی ادیسون نمیشدم تا الگو نشود برای فقری که چون پیچک دست و پای رضا را در خود اسیر کرده بود

ای کاش........

 

 

سایت عاشقانه اسنوالون سایت عاشقانه اسنوالون
نمایش نظرات 1 تا 30

آرشیو

برچسب ها

  • 1

    مکه

    مشاهده مطالب با برچسب مکه

  • 2

    دیو

    مشاهده مطالب با برچسب دیو

  • 7

    جنیفر نوشت

    مشاهده مطالب با برچسب جنیفر نوشت

  • 2

    خاطرات

    مشاهده مطالب با برچسب خاطرات

  • 1

    قرآن

    مشاهده مطالب با برچسب قرآن

  • 2

    داستان کوتاه

    مشاهده مطالب با برچسب داستان کوتاه

  • 1

    سپاه ابرهه

    مشاهده مطالب با برچسب سپاه ابرهه

  • 2

    تاریخ

    مشاهده مطالب با برچسب تاریخ

دعوت به تنهایی

تنهایی قشنگترین حس دنیاست چون برای داشتنش نیاز به “هیـــــچکـــــس” نداری : ) 

صفحه نخست

مدیر سایت

جنیفر

نوشته های مدیر

آرشیو مطالب

لیست کامل مطالب سایت

آرشیو

با ما در تماس باشید

 

تماس با ما

کلیه حقوق این سایت محفوظ است.

قالب : سایت عاشقانه اسنوالون

آمار سایت

  • بازدید کل:
  • بازدید امروز:
  • بازدید دیروز:
  • بازدید ماه قبل:
  • بازدید این ماه:
  • آخرین بازدید:
  • بروزرسانی:
  • تعداد مطالب:
  • نویسندگان:

میان هیاهوی مزرعه دنیا
مترسکی هستم که بی باکم از کلاغ ها
درد ندارد زخمی که بر سرم میزنن
مرهمم آن است که جایگاهش گنبد کبود است و بس
همانکه می گوییم یکی بود ، هیچکس نبود
از کنار مزرعه افکارم رد شدی
نگاهی بر من افکن
مرا ببین........
مرا ببین میان هیاهوی آدم نماها
رسوخ کن میان تار و پود وجودم
من همانی هستم که نامم مجازیست
دنیایم مجازیست
مرا لابه لای پست هایم بیاب
مرا از اعماق کامنتهایم بجوی
میخواهم واقعی باشم در دنیای دروغ مجازی
مرا بیاب........

موضوعات

نویسندگان

آخرین عناوین

با ما در ارتباط باشید و ما را از نظرات ارزشمند خود مطلع کنید

  •    مدیر سایت: جنیفر
  •   
  •    http://davat-b-tanhaee.mihanblog.com
  •    شعار سایت: تنهایی قشنگترین حس دنیاست چون برای داشتنش نیاز به “هیـــــچکـــــس” نداری : )
  •   
  •    فرم تماس با ما