تبلیغات
دعوت به تنهایی - تکرار داستان در واقعیت
برای مشاهده هر پست، روی آن کلیک کنید تا محتوای آن پست به نمایش درآید

تکرار داستان در واقعیت

نویسنده: جنیفر
یکشنبه 2 خرداد 1395 ساعت 08:12 ب.ظ مشاهده مطلب نظرات
                               gsqq_bda25808760d130d3d1173b6f0bdd0fe.jpg

در ابتدای قرن ۱۹ داستان نویسی که بیشتر داستانهای ترسناک مینوشت . به نام ادگار آلن پو داستانی به این مضمون نوشت : یک کشتی در دریا غرق میشود. فقط ۴ نفر از میان مسافرانش زنده می مانند.. به سبب طی شدن روزهای متوالی ۳ نفر دیگر تصمیم میگیرند فرد جوانتر که نامش ریچارد پارکر بود را کشته و بخورند. در عالم واقع و در سال ۱۸۸۴ کشتی باری به نام فوندرد میگوبینتا در دریا غرق شد و تنها ۴ نفر از مسافران زنده ماندند. ۳ نفر از مسافران اقدام به قتل عضو جوانتر گروه نموده و اسم آن جوان ریچارد پارکر بود….

 برای صحت این ماجرا خیلی سرچ کردم و متاسفانه چیزی پیدا نکردم:(
شعر کلاغ از ادگار آلن پو

شبی دهشتناك

خسته و ملول ، غرق در نسخه ای شگفت و مرموز

از دانشی فراموش شده ،

در مرز خواب و بیداری،

ناگاه صدای تق تقی برخاست

گویا كسی آرام در اتاق را می زد.

زیر لب گفتم: "حتم دارم آشنایی است

كه در را می زند –

همین و دیگر نه".

 خوب به یاد می آورم

در دسامبر سرد و تیره و غمبار بود.

هر اخگر رو به خاموشی

شبح هولناكش را بر كف اتاق نقش می بست.

مشتاقانه آرزوی فردا را داشتم؛ -

بیهوده كوشیده بودم تا ازلابلای كتاب هایم

اندوه را مرهمی یابم –

اندوه از دست دادن لئنور –

همان بانوی بیتا و پرفروغ

كه فرشتگان لئنور می نامندش –

او كه هرگز نتوان نامی درخورشانش یافت.

 خش خش گاه گاه وغمگین و ابریشمین هر پرده بنفش

می هراساند مرا

و پر می كرد مرا از ترسی وهم گون

بی هیچ سابقه؛

پس تا تپش های قلبم فرونشیند

می گفتم و بازمی گفتم:

"حتم دارم آشنایی است در درگاه

كه اذن دخول می خواهد

آشنایی است ناخوانده در درگاه

كه اذن دخول می خواهد؛-

همین و دیگر نه".

 زود خود را باز یافتم؛

 دگر مردد نبودم،

گفتم: "آقا یا خانم

گستاخی ام را ببخشید؛

آرام آرام داشت خوابم می برد

این قدر آرام، این قدر آهسته

تق تق در زدید

كه شك داشتم چیزی شنیدم یا نه" –

اینجا بود كه در را كامل باز كردم: -

ظلمات بود و دیگر نه.

 تا ژرفای آن ظلمات را با چشمانم می كاویدم،

بسی آنجا اندیشناك ایستادم،

می هراسیدم، مردد بودم

و كابوس هایی می دیدم كه تا آن وقت

احدی جرات دیدنشان را به خود نداده بود؛

لیك سكوت لاینقطع بود

و سكون نشان از چیزی نداشت،

تنها كلامی كه نجوا می شد "لئنور" بود

كه من برلب جاری می كردم

و پژواكش به من باز می گشت،

"لئنور" –

تنها این و دیگرنه.

 

پرتب و تاب، پر سوز و گداز

به اتاق بازگشتم،

اندكی بعد باز تق تقی را شنیدم

اندكی بلندتر از پیش،

گفتم: " حتم دارم،

حتم دارم چیزی است پشت پنجره؛

بگذار تا ببینم چه آنجاست

و پرده از این راز برگیرم –

بگذار قلبم دمی آرام گیرد

و پرده از این راز برگیرم؛ -

حتم دارم باد است و دیگر نه".

 با ضربه ای  پنجره را گشودم؛

ناگاه با عشوه و ناز،

پرپركنان كلاغی به اندرون پای نهاد باشكوه

كه نشان از روزگار پاك كهن داشت.

بی كم ترین كرنشی،

بی كم ترین وقفه ای،

به هیبت نجیب زاده ای،

پر زد و نشست بر در اتاق

نشست بر تندیس "پالاس"

درست بالای دراتاق؛

نشست و نشست و دیگر نه.

 آن گاه این پرنده چون شب سیاه

با نزاكت و وقار سخت و خشكش

خیال اندوهناكم را به لبخند واداشت.

گفتم:"گرچه كاكلت كوتاه و بریده است،

تو ترسو نیستی.

ای كلاغ كهن سال عبوس!

ای آمده از ساحل شامگاه –

بگوچیست نام شاهانه ات

بر ساحل "پلوتونی" شامگاهان!"

و كلاغ قارقاركنان گفت:"دیگر نه".

 از شنیدن كلامی هرچند بی معنی و نامربوط،

ازاین پرنده كریه  

در شگفت ماندم؛

چون باید پذیرفت

تاكنون هیچ آدمیزاده ای

هرگز مفتخر نگشسته است به دیدن پرنده ای

بر در اتاق

بر تندیس حكاكی شده بر در اتاق

قارقاركنان گویان "دیگرنه".

 لیك كلاغ،

یكه و تنها نشسته بر تندیس رنگباخته،

تنها این واژه را به زبان می آورد،

گویا كه جانش را در این واژه می ریخت.

جز آن هیچ نمی گفت

و بال نمی جنباند.

نجواكنان گفتم:"دوستان همه پرگرفته اند –

فردا او نیز مانند "امیدهایم" تنهایم خواهد گذشت".

باز پرنده قارقاركنان گفت:"دیگرنه".

 مبهوت از شكستن سكوت

با جواب به جایش،

گفتم: "بی شك آنچه كه بر زبان جاری می سازد

همه داشته هایش است

كه از صاحب مغمومش آموخته است.

صاحبی كه مصائب،

 بی رحمانه و پیاپی بر سرش فرود آمدند

تا این كه تمام ترانه هایش

تا این كه تمام مرثیه هایش از "امیدش"

به یك واژه غمبار تبدیل شدند: "دیگر نه – نه".

 لیك هنوز كلاغ،

 جان مغمومم را به لبخند وامی داشت.

راست كاناپه را جلوی پرنده، تندیس و در پیش بردم؛

آن گاه لمیده بر آن

به پیوند خیالات مشغول شدم

و می اندیشیدم كه این پرنده شوم روزگاران كهن،

این پرنده سیاه و كریه،

این پرنده رنگ پریده بیمارگون،

چه می خواست بگوید

قارقاركنان "دیگرنه".

 اندیشناك آنجا نشستم

لیك به سركلاغ پی نبردم،

پرنده ای كه چشمان آتشینش اكنون

درقلب من گر گرفته بود.

لمیده آنجا

 به جواب این معما می اندیشیدم.

سرم آرام گرفته بود

 در آستر مخملین بالشتك

كه روشن بود از نورفانوس.

اما افسوس

"او" این آسترمخملین روشن از نور فانوس را

دیگر نخواهد فشرد؛ آه، دیگر نه!

لمحه ای بعد چنین می نمود

هوا متراكم است و معطر از عود سوزی نامرئی،

عودسوزی در دستان "سرافیم"

كه دنگ دنگ قدم هایش بر كف اتاق طنین انداز بود.

فریاد برآوردم: "بیچاره!

خدایت به وسیله این فرشتگان

آرامش ودوای رهایی ازخاطرات لئنور را عطا كرده است!

سربكش

لاجرعه این دوای مهرآمیز را سربكش

وفراموش كن لئنور ازدست رفته را"!

كلاغ گفت:"دیگر نه"!

 گفتم:"ای غیبگو!

ای موجود شوم! ای غیبگوی خاموش!

چه پرنده باشی و چه اهریمن!

چه فرستاده ابلیس

و چه طوفان زده

مجبور به فرود در این صحرای جادو شده

در این خانه اشباح –

التماست می كنم، راست گو –

آیا در كوهسار "گیلید" مرهمی هست تسكین درد را؟

التماست می كنم، بازگو، بازگو"!

كلاغ گفت:"دیگر نه".

 گفتم:"ای غیبگو!

ای موجود شوم! ای غیبگوی خاموش!

چه پرنده باشی و چه اهریمن!

قسم به هفت آسمان

به خدایی كه هر دو می پرستیمش –

بگو به این روان لبالب از اندوه

در آن دوردستان كه عدن خوانندش،

خواهد توانست درآغوش گیرد دوشیزه ای پارسا را

كه فرشتگان "لئنور" می نامندش".

كلاغ گفت:"دیگر نه".

 برخاستم و فریاد زدم:"ای پرنده!

ای روح خبیث!

این تك واژه ات كلام آخرت خواهد بود با من!

بازگرد به دامن طوفان و ساحل "پلوتونی" شب!

هیچ پر سیاهت را

همچون یادگار دروغ روان پلیدت

اینجا رها مكن!

مرا در این انزوای پیوسته تنها گذار!

بلند شو ازآن تندیس، بر روی در!

منقارت را از قلبم بیرون آر

و شكل تیره و تارت را از در اتاق بزدا"!

كلاغ گفت:"دیگر نه".

 و كلاغ بی هیچ حركتی

هنوز هم نشسته است

هنوز هم نشسته است

بر تندیس رنگباخته "پالاس"

درست بالای در اتاق؛

گویا چشمانش از آن اهریمنند

غرق درخواب و خیال؛

و نور چراغ

افكنده است سایه اش را بر كف اتاق؛

روح من نیز دگر برنخواهد خواست

از این سایه مسطح بر كف اتاق – دیگر نه!
سایت عاشقانه اسنوالون سایت عاشقانه اسنوالون
نمایش نظرات 1 تا 30

آرشیو

برچسب ها

  • 1

    مکه

    مشاهده مطالب با برچسب مکه

  • 2

    دیو

    مشاهده مطالب با برچسب دیو

  • 7

    جنیفر نوشت

    مشاهده مطالب با برچسب جنیفر نوشت

  • 1

    قرآن

    مشاهده مطالب با برچسب قرآن

  • 2

    تاریخ

    مشاهده مطالب با برچسب تاریخ

  • 1

    سپاه ابرهه

    مشاهده مطالب با برچسب سپاه ابرهه

  • 2

    داستان کوتاه

    مشاهده مطالب با برچسب داستان کوتاه

  • 2

    خاطرات

    مشاهده مطالب با برچسب خاطرات

دعوت به تنهایی

تنهایی قشنگترین حس دنیاست چون برای داشتنش نیاز به “هیـــــچکـــــس” نداری : ) 

صفحه نخست

مدیر سایت

جنیفر

نوشته های مدیر

آرشیو مطالب

لیست کامل مطالب سایت

آرشیو

با ما در تماس باشید

 

تماس با ما

کلیه حقوق این سایت محفوظ است.

قالب : سایت عاشقانه اسنوالون

آمار سایت

  • بازدید کل:
  • بازدید امروز:
  • بازدید دیروز:
  • بازدید ماه قبل:
  • بازدید این ماه:
  • آخرین بازدید:
  • بروزرسانی:
  • تعداد مطالب:
  • نویسندگان:

میان هیاهوی مزرعه دنیا
مترسکی هستم که بی باکم از کلاغ ها
درد ندارد زخمی که بر سرم میزنن
مرهمم آن است که جایگاهش گنبد کبود است و بس
همانکه می گوییم یکی بود ، هیچکس نبود
از کنار مزرعه افکارم رد شدی
نگاهی بر من افکن
مرا ببین........
مرا ببین میان هیاهوی آدم نماها
رسوخ کن میان تار و پود وجودم
من همانی هستم که نامم مجازیست
دنیایم مجازیست
مرا لابه لای پست هایم بیاب
مرا از اعماق کامنتهایم بجوی
میخواهم واقعی باشم در دنیای دروغ مجازی
مرا بیاب........

موضوعات

نویسندگان

آخرین عناوین

با ما در ارتباط باشید و ما را از نظرات ارزشمند خود مطلع کنید

  •    مدیر سایت: جنیفر
  •   
  •    http://davat-b-tanhaee.mihanblog.com
  •    شعار سایت: تنهایی قشنگترین حس دنیاست چون برای داشتنش نیاز به “هیـــــچکـــــس” نداری : )
  •   
  •    فرم تماس با ما