تبلیغات
دعوت به تنهایی - رویای بی تعبیر
برای مشاهده هر پست، روی آن کلیک کنید تا محتوای آن پست به نمایش درآید

رویای بی تعبیر

نویسنده: جنیفر
پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 ساعت 12:30 ب.ظ مشاهده مطلب نظرات

همه ما سوالاتی داریم که گوشه کنار ذهنمون پرسه میزنن، گاهی بی خیالشون میشیم ، گاهی دنبالشون میدویم تا به جواب برسیم و گاهی هر چی میدویم در جا میزنیم و عاجزانه به تردد بی پایان ابهامات چشم میدوزیم.........

این پست سوال بی جواب منه ، سوالی که سرچ گوگل عاجزه از پاسخش.........

ثبتش میکنم صرفا جهت در جا زدنی دیگه........

        

جعبه های تو دستم رو با یه آخ میذارم وسط حیاط وسیع گل کاری شده

به اونیکه همراهمه میگم : بریم اتاق هامون رو انتخاب کنیم؟

بدون اینکه حرفی بزنه میدوه سمت ساختمون و من برای اینکه کم نیارم شتاب میدم به پاهام

میچرخم دور خودم ، یه ساختمون با نمای قدیمیه ولی داخلش مدرن و امروزی

از پله های مارپیچ میرم بالا ، میخندم ، شادم و تو تک تک سلولهام خوشحالی رو حس میکنم

طبقه سوم ، یه اتاق بالکن دار پر از گل های شمعدونی و نمای حیاط سرسبز و استخر مواج

برمیگردم سمتش: این اتاق منه

بعد زوایای اتاق رو نشونش میدم : اینجا تخت رو میذارم ، میز مطالعه اینجا و یه نیم ست مبل  میذارم اینجا که بتونم حیاط رو دم غروب ببینم چطوره بنظرت؟

جواب نمیده و از اتاق میره بیرون

تو شیشه درب بالکن خودم رو نگاه میکنم ، یه پیراهن پسرونه چارخونه قرمز و زرد تنمه با یه شلوار سفید سرم رو تکون میدم تا موهام پخش شه رو صورتم و بعد با شوق کودکانه میرم پایین

-مامان ، مامان من یه اتاق تو طبقه سوم انتخاب کردم

+ طبقه سوم برای مهموناست

تو آشفته بازار سالن میشینم رو یه صندلی چوبی: ولی من میخوام اونجا باشم

+ وقتی میگم نه یعنی نه........!!!

از محکم حرف زدنش دلم میگیره ،عادت به نه شنیدن ندارم از جانبش

با چندین جمله سعی در قانع کردنم داره: طبقه دوم برای خودمونه دوست ندارم از ما جدا شدی

-خب شما هم بیاین طبقه سوم

یه اشاره به همراهم میکنه : تو بری طبقه سوم باید باهات بیاد پس لج نکن با من و پدرت

لبام کج میشه رو صورتم ، زیر چشمی نگاهش میکنم و نمیدونم مشکل پدر مادرم با اون چیه؟؟؟ اگه نباید باشه پس چرا هست؟؟؟ چرا میترسن تنها باشیم با هم؟؟؟

میاد دنبالم تو حیاط دستش رو میکشه رو شونم، انگار که ذهنم رو خونده باشه : میترسن که تا چشم ازمون بردارن من تو رو با خودم ببرم اونجایی که ازش اومدی.

برمیگردم نگاهش کنم که میبینم پدر دم در ساختمون چشمش با ماست.

-کجا میخوای من رو ببری مگه؟؟

+ هیـــــــــــــس هنوز زوده برای فهمیدنش

  • صدام میزنه و تکونم میده : مگه نگفتی ساعت 2 بیدارت کنم الان ساعت دو و بیست دقیقه ست 

مامان مهربون نگام میکنه و با یه بغض محکم بغلش میکنم: چیه ؟ خواب بد دیدی؟؟

-همون خواب همیشگی ولی اینبار خونه فرق داشت

+ خونه آخرتته دختر ، اینبار قشنگ بود یا بازم مثل قبل نیمه ساز بود

-کامل بود از اون خونه هایی که دوست دارم ولی...........

چشام اشکی میشه: فهمیدم اونیکه همیشه باهامه تو خواب و یادم نمیاد قیافه ش کیه

+فرشته نگهبانته مادر

-عزرائیله مامان ، گفت زوده مامان ولی حس میکنم همین روزهاست که رفتنی بشم

لبش رو گاز میگیره و یه بسم الله میگه : مامان چند ساله که ماهی دو ،سه بار از این مدل خواب می بینم ، میدونی چند ساله که منتظرمه

+باز دیوونه شدی؟

_مامان من میترسم جهنمی شم

+پاشو نمازت رو بخون هیشکی از اون دنیا نیومده که بدونه چطور خدا میخواد دادگاهیمون کنه

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

وضو میگیرم و به خواب چندین و چند سالم فکر میکنم به عزرائیلی که انقد باهاش دوستم تو خواب و تو بیداری ازش میترسم ،عزرائیلی که انگار همسن خودمه ، منی که تو تمام خوابهای چندین و چند سالم یه دختر نوجون14سالم با همون لباسی که اون روزا خیلی دوستشون داشتم

خدایا دیگه بریدم از این همه ابهام

پس کی من جواب میگیرم؟؟؟

خسته شدم از این همه سوال بی جواب فقط همین..................

تنها باری که حرف زد تو همین رویا بود و اصلا آهنگ صداش یادم نیست که مرد بود یا زن

 

سایت عاشقانه اسنوالون سایت عاشقانه اسنوالون
نمایش نظرات 1 تا 30

آرشیو

برچسب ها

  • 1

    مکه

    مشاهده مطالب با برچسب مکه

  • 7

    جنیفر نوشت

    مشاهده مطالب با برچسب جنیفر نوشت

  • 2

    داستان کوتاه

    مشاهده مطالب با برچسب داستان کوتاه

  • 1

    سپاه ابرهه

    مشاهده مطالب با برچسب سپاه ابرهه

  • 1

    قرآن

    مشاهده مطالب با برچسب قرآن

  • 2

    خاطرات

    مشاهده مطالب با برچسب خاطرات

  • 2

    تاریخ

    مشاهده مطالب با برچسب تاریخ

  • 2

    دیو

    مشاهده مطالب با برچسب دیو

دعوت به تنهایی

تنهایی قشنگترین حس دنیاست چون برای داشتنش نیاز به “هیـــــچکـــــس” نداری : ) 

صفحه نخست

مدیر سایت

جنیفر

نوشته های مدیر

آرشیو مطالب

لیست کامل مطالب سایت

آرشیو

با ما در تماس باشید

 

تماس با ما

کلیه حقوق این سایت محفوظ است.

قالب : سایت عاشقانه اسنوالون

آمار سایت

  • بازدید کل:
  • بازدید امروز:
  • بازدید دیروز:
  • بازدید ماه قبل:
  • بازدید این ماه:
  • آخرین بازدید:
  • بروزرسانی:
  • تعداد مطالب:
  • نویسندگان:

میان هیاهوی مزرعه دنیا
مترسکی هستم که بی باکم از کلاغ ها
درد ندارد زخمی که بر سرم میزنن
مرهمم آن است که جایگاهش گنبد کبود است و بس
همانکه می گوییم یکی بود ، هیچکس نبود
از کنار مزرعه افکارم رد شدی
نگاهی بر من افکن
مرا ببین........
مرا ببین میان هیاهوی آدم نماها
رسوخ کن میان تار و پود وجودم
من همانی هستم که نامم مجازیست
دنیایم مجازیست
مرا لابه لای پست هایم بیاب
مرا از اعماق کامنتهایم بجوی
میخواهم واقعی باشم در دنیای دروغ مجازی
مرا بیاب........

موضوعات

نویسندگان

آخرین عناوین

با ما در ارتباط باشید و ما را از نظرات ارزشمند خود مطلع کنید

  •    مدیر سایت: جنیفر
  •   
  •    http://davat-b-tanhaee.mihanblog.com
  •    شعار سایت: تنهایی قشنگترین حس دنیاست چون برای داشتنش نیاز به “هیـــــچکـــــس” نداری : )
  •   
  •    فرم تماس با ما